تبلیغات
داستان هایی درباره خدا،خودسازی،پندآموزو... - سنگ پشت
تاریخ : سه شنبه 9 خرداد 1391 | 05:44 ب.ظ | نویسنده : t. faced
تصویر

پشتش سنگین بود و جاده‌های دنیا طولانی. می دانست كه همیشه جز اندكی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می ‌خزید، دشوار و كُند؛ و دورها همیشه دور بودند. سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی ‌داشت و آن را چون اجباری بر دوش می كشید. پرنده ای در آسمان پر زد، سبك بال... ؛ سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت: این عدل نیست، این عدالت نیست.
كاش پُشتم را این همه سنگین نمی كردی. من هیچ گاه نمی رسم. هیچ گاه. و در لاك‌ سنگی خود خزید، به نیت ناامیدی. خدا سنگ پشت‌ را از روی زمین بلند كرد. زمین را نشانش داد. كُره‌ای كوچك بود.
تصویر
و گفت : نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد... هیچ كس نمی رسد. چرا؟
چون رسیدنی در كار نیست. فقط رفتن است. 
حتی اگر اندكی. و هر بار كه می‌روی، رسیده‌ای. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكی سنگی نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش می كشی؛ پاره ای از مرا. خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش سنگین بود و نه راه ها چندان دور. 
سنگ پشت به  راه افتاد و گفت: رفتن، حتی اگر اندكی؛ و پاره ای از «او» را با عشق بر دوش كشید.



طبقه بندی: داستان هایی درباره خدا،