تبلیغات
داستان هایی درباره خدا،خودسازی،پندآموزو... - وزن دعای پاک و خالص
تاریخ : پنجشنبه 11 آبان 1391 | 03:04 ب.ظ | نویسنده : t. faced
زنی با لباسهای کهنه و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محل شد و با فروتنی از فروشنده خواست کمی خواروبار به او بدهد.
وی گفت که شوهرش بیمار است و نمی­تواند کار کند، کودکانش هم بی­ غذا مانده­ اند.
فروشنده به او بی­ اعتنایی کرد و حتی تصمیم گرفت بیرونش کند. زن نیازمند باز هم اصرار کرد. فروشنده گفت نسیه نمی­دهد.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می­شنید به فروشنده گفت: ببین خانم چه می­خواهد خرید او با من.

فروشنده با اکراه گفت: لازم نیست، خودم می­دهم!
-  فهرست خریدت کجاست؟ آن را بگذار روی ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر !
زن لحظه­ای درنگ کرد و با خجالت، تکه کاغذی از کیفش درآورد و چیزی روی آن نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت.
همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.
خواروبار فروش باورش نمی­شد اما از سرناباوری، به گذاشتن کالا روی ترازو مشغول شد تا آنکه کفه ها با هم برابر شدند.
در این وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوری، تکه کاغذ را برداشت تا ببیند روی آن چه نوشته است.
روی کاغذ خبری از فهرست خرید نبود، بلکه دعای زن بود که نوشته بود:
ای خدای عزیزم! تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن.
 
فروشنده با حیرت کالاها را به زن داد و در جای خود مات و مبهوت نشست.
 
زن خداحافظی کرد و رفت و با خود اندیشید: 
فقط خداست که می­داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است...

برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال بنگر که تو چگونه می افتی...



طبقه بندی: داستان های مختلف وپندآموز، داستان هایی درباره خدا،