تبلیغات
داستان هایی درباره خدا،خودسازی،پندآموزو... - دست خدا...
تاریخ : پنجشنبه 12 مرداد 1391 | 08:01 ب.ظ | نویسنده : t. faced
تصویر

روزی در یک دهکده کوچک ، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند ، نقاشی کنند .
او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی    خواهند کرد ، ولی وقتی « داگلاس » نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد معلم شوکه شد،
او تصویر یک « دست » را کشیده بود ، ولی این دست چه کسی بود ؟
بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم متعجب شده بودند ، یکی از بچه ها گفت : من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند . یکی دیگر گفت : شاید این این
دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد .    
هر کس نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید : این دست چه کسی است ، داگلاس ؟
داگلاس در حالی که خجالت می کشید ، آهسته جواب داد : خانم معلم ، این دست شماست .

 معلم به یاد آورد از وقتی  که «داگلاس» پدر و مادرش را از دست داده بود به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازش بر سر او بکشد .



طبقه بندی: داستان های مختلف وپندآموز،
برچسب ها: داگلاس، پدر و مادرش، بهانه های مختلف نزد او می آمد، در حالی که خجالت می کشید، خانم معلم، روزی در یک دهکده کوچک، دست خدا...،