تبلیغات
داستان هایی درباره خدا،خودسازی،پندآموزو... - بازی با احساس
تاریخ : دوشنبه 9 مرداد 1391 | 12:16 ب.ظ | نویسنده : t. faced
تصویر
سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند من را انتخاب کرد دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی خشک شدم

 بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن ای انسان ، تا مطمئن نشدی ، احساس نریز .. زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود 



طبقه بندی: داستان های مختلف وپندآموز، داستان های عاشقانه،
برچسب ها: بازی، احساسات، بازی با احساسات، تبر، جنگل، داستان، احساس نریز،