تبلیغات
داستان هایی درباره خدا،خودسازی،پندآموزو...
تاریخ : سه شنبه 29 اسفند 1391 | 12:29 ق.ظ | نویسنده : t. faced
http://dastanp.mihanblog.com/

روزی ، گرگی در دامنه کوه متوجه یک غار شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کنند. گرگ بسیار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غار کمین کند، می تواند حیوانات مختلف را صید کند. بدین سبب، در مقابل خروجی غار کمین کرد تا حیوانات را شکار کند.
روز اول، یک گوسفند آمد. گرگ به دنبال گوسفند رفت. اما گوسفند بسرعت پا به فرار گذاشت و راه گریزی پیدا کرد و از معرکه گریخت. گرگ بسیار دستپاچه و عصبانی شد و سوراخ را بست. گرگ گمان می کرد که دیگر شکست نخواهد خورد.
روز دوم، یک خرگوش آمد. گرگ با تمام نیرو به دنبال خرگوش دوید اما خرگوش از سوراخ کوچک تری در کنار سوراخ قبلی فرار کرد. گرگ سوراخ های دیگر را بست و گفت که دیگر حیوانات نمی توانند از چنگ من بگریزند.

روز سوم، یک سنجاب کوچک آمد. گرگ بسیار تلاش کرد تا سنجاب را صید کند. اما سرانجام سنجاب نیز از یک سوراخ بسیار کوچک فرار کرد. گرگ بسیار عصبانی شد و کلیه سوراخ های غار را مسدود کرد. گرگ از تدبیر خود بسیار راضی بود.
اما روز چهارم، یک ببر آمد. گرگ که بسیار ترسیده بود بلافاصله به سوی غار پا به فرار گذاشت. ببر گرگ را تعقیب کرد. گرگ در داخل غار به هر سویی می دوید اما راهی برای فرار نداشت و سرانجام طعمه ببر شد.


کارشناسان و متفکران می گویند: که مطلق گرایی نشانه اشتباه است.
مذهب شناسان گفته اند: که بستن راه دیگران قطع راه برگشت خود است.

کارشناسان علم محیط معتقدند: کسی که تعادل در عادات و طرز زندگی موجودات را برهم بزند، میوه ی تلخ آن را خواهد چشید!!!!!





طبقه بندی: خودسازی، داستان های مختلف وپندآموز،
برچسب ها: سرنوشت گرگ، ببر، غار، خرگوش، سنجاب، گوسفند، فرار کرد،

تاریخ : سه شنبه 29 اسفند 1391 | 12:24 ق.ظ | نویسنده : t. faced
http://dastanp.mihanblog.com/

پسرک بی‌آنکه بداند چرا، سنگ در تیر کمان کوچکش گذاشت و بی‌آنکه بداند چرا، گنجشک کوچکی را نشانه رفت. پرنده افتاد، بالهایش شکست و تنش خونی شد. پرنده می‌دانست که خواهد مرد. اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد. پسرک پرنده را در دستهایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند. اما پرنده شکار نبود. پرنده پیام بود. پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت:

«کاش می‌دانستی ...که زنجیر بلندی است زندگی، که یک حلقه‌اش درخت است و یک حلقه‌اش پرنده. یک حلقه‌اش انسان و یک حلقه‌اش سنگ ریزه. حلقه‌ای ماه و حلقه‌ای خورشید. و هر حلقه در دل حلقه‌ای دیگر است. و هر حلقه , پاره‌ای از زنجیر، و کیست که در این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد؟! و وای اگر شاخه‌ای را بشکنی، خورشید خواهد گریست. وای اگر سنگ ریزه‌ای را ندیده بگیری، ماه تب خواهد کرد. وای اگر پرنده‌ای را بیازاری، انسانی خواهد مرد. زیرا هر حلقه را که بشکنی، زنجیر را گسسته‌ای. و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی.»

پرنده این را گفت و جان داد. و پسرک آنقدر گریست تا عارف شد.

وای اگر دل انسانی را بشکنیم و کسی را بیازاریم، چرخه ی انرژی در طبیعت پاسخ آن را به ما خواهد داد!





طبقه بندی: خودسازی،
برچسب ها: حیات زندگی، پسرک، عارف، پرنده، گریه، خونین، شکست،

تاریخ : دوشنبه 28 اسفند 1391 | 08:07 ب.ظ | نویسنده : t. faced
 دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟ :بله.
 دخترک همه ی عروسکهاشو آورد،بعضی از اونا خیلی بانمک بودن .
دربین اونا یک عروسک باربی هم بود. مهمان پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟
 و پیش خودش فکر کرد:حتما" باربی. اما تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت:
اینو بیشتر از همه دوست دارم.مهمان پرسید:این که زیاد خوشگل نیست! دخترک جواب داد:آخه اگه منم دوستش نداشته باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه

اونوقت دلش میشکنه...

http://dastanp.mihanblog.com/



طبقه بندی: داستان های مختلف وپندآموز،
برچسب ها: عــــــــروسک، عروسک، دختر، پاره، عروسک پاره، عروسک باربی،

تاریخ : دوشنبه 20 آذر 1391 | 09:17 ق.ظ | نویسنده : t. faced
اندیشه بد بدی را جذب می کند



طبقه بندی: خودسازی،

تاریخ : چهارشنبه 1 آذر 1391 | 03:36 ب.ظ | نویسنده : t. faced
تصویر

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد !
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد !
دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد هرچه هست دوستی نیست . . .



طبقه بندی: داستان هایی درباره خدا، داستان های مختلف وپندآموز،
برچسب ها: دوستی...، دوستی، گنجشک، خدا، آتش، آب، چشمه،

تعداد کل صفحات : 33 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...